+ دو روزه میشه لاک زدم
همه لب پر شدن😒
+ خُب گاهُ بی گاه توی نشخوارهای فکریم میان و اگه آگاه نباشم قشنگ توی فکرم باهاشون میجنگم
مثلا:
اینکه مامانِ همسر پشت سر من به خاله ی همسر حرفها زده!
خیلی دلم میخواست باهاش حرف بزنم/با خاله ی همسر
رفتارهای لی.دا
اینکه یهویی اینقدر گارد در برابر من
و طرفداری بی منطق از آت.ن ا
رفتارهای مرت.ضی با همسر
خدایی من دیگه بهش دکت.ر نمیگم!😏
که هم حرص مادر همسر در بیاد
هم حرص لی.دا و کلا حرصشون بگیره 😏
عقده ای هاااا
هرچند که کلا اسمشون رو هم نمیبرم!
آخه به من خانوم میگین که انتظار دارین اول اسم دامادتون لقب بذارم؟!
بعد انتقاد میکنین؟؟؟!!!
احترام بذارین تا احترام ببینین!
آها مثلا بله.بر.ون ها.دی
بدون اینکه ما بدونیم همه چی رو جمع کردن!
احساس میکنم یعنی یه حسی بهم میگه که میترسیدن ما باشیم 😒
سفر خوبی بود
که هم باعث ندیدنشون شد هم اینکه بهونه دستشون داد!
آره من غمگینم
دلم مچاله میشه یادم میاد
از همه بیشتر
از همه بیشتر رفتارهای لی.دا روم تاثیر بدی گذاشت
رفتاراش یادم میاد
خوبی های خودم در حقشون یادم میاد
غمگین میشم
از دست خودم ناراحت میشم که بهشون فرصت دوباره دادم
من فکر میکردم اونا محبتشون واقعیه
اما اونا /مخصوصا لی.دا فقط همه چی رو به نفع خودش میخواد
خُب
اون رفتارها و اتفاقها افتاد
تموم شد🤜🏻🤜🏻
پرونده اش رو تو ذهنم میبندم
نه اینکه یادم بره
نه
یادم نمیره
چون فراموشی که ندارم!
اما باهاش به صلح باید برسم
به صلح برسم بخاطر خودم
بخاطر روانِ خودم
بخشیدنی در کار نیست
فقط رها کردنِ
رها در زمان ...
بغضم گرفت ...🥺